نمیدانم






منوی وبلاگ
رها


صفحه نخست
تماس با نویسنده
اضافه به علاقمندی ها
صفحه خانگی شود

نویسندگان وبلاگ
رها


آرشیو وبلاگ
دی ۸٦


لینک دوستان
یه دایره المعارف قوی که همه نیاز دارند
بیمرزترین دریا
وبلاگ فارسی
ليست وبلاگ ها
قالب وبلاگ
اخبار ايران
اخبار ICT
تفريحات اينترنتي
تالارهاي گفتگو
خرید اینترنتی
طراح قالب : هانیه

آمار و خروجی
  RSS 2.0  


لوگوی دوستان
وبلاگ فارسی

مقدمه

این وبلاگ فقط این وبلاگ در تمام دنیای وب مال من است هنوز نمیدانم چرا در ان می نویسم و اصلا چه باد که بنویسم اگر شما از طریق علم فلسفه روانشناسي و نمیدانم هر طریقی فهمیدید که من چرا اینجا مینویسم برایم مهم نیست حوصله ي اين بحث هاي بیهوده اینگونه و عاقبت جنگ های زرگری وامثال ان در من و امثال من نیست که بکلی مرده وشاید شما هم که الان روی این بلاگ هستید این گونه باشید. (گرچه از انگیزه خوانی بیزارم). .زیاد سرتان را درد نیاورم در حال حاضر دوست دارم که این نوشته های ناچیز را به انان که رها شده اند تقدیم کنم. شاید بعدا توضیح بهتری به ذهنم بباید یا در صفحه ای از بلاگ ها یا کتا بها پیدا کنم که برایتان بنویسم... به هرحال خواستید بخوانید خواستید نخوانید که سلاح کار خویش خسروان دانند. .......... رها

نوشته ی رها در ساعت ۱۱:٠٦ ‎ب.ظ در دوشنبه ٢٤ دی ،۱۳۸٦

از مرگ-(الف-بامداد)

هرگز از مرگ نهراسیده ام اگرچه دستانش از ابتذال شکننده تر بود .هراس من باری همه ترس از مردن در سرزمینی استکه مزد گورکن از ازادی ادمی افزون تر باشد.......................رها

نوشته ی رها در ساعت ۱:٢٢ ‎ب.ظ در شنبه ٢٢ دی ،۱۳۸٦

قیصر امین پور

دردهاي من جامه نيستند تا ز تن در آورم چامه و چکامه نيستند تا به رشته ي سخن درآورم نعره نيستند تا ز ناي جان بر آورم دردهاي من نگفتني دردهاي من نهفتني است دردهاي من گرچه مثل دردهاي مردم زمانه نيست درد مردم زمانه است مردمي که چين پوستينشان مردمي که رنگ روي آستينشان مردمي که نامهايشان جلد کهنه ي شناسنامه هايشان درد مي کند من ولي تمام استخوان بودنم لحظه هاي ساده ي سرودنم درد مي کند انحناي روح من شانه هاي خسته ي غرور من تکيه گاه بي پناهي دلم شکسته است کتف گريه هاي بي بهانه ام بازوان حس شاعرانه ام زخم خورده است دردهاي پوستي کجا؟ درد دوستي کجا؟ اين سماجت عجيب پافشاري شگفت دردهاست دردهاي آشنا دردهاي بومي غريب دردهاي خانگي دردهاي کهنه ي لجوج اولين قلم حرف حرف درد را در دلم نوشته است دست سرنوشت خون درد را با گلم سرشته است پس چگونه سرنوشت ناگزير خويش را رها کنم؟ درد رنگ و بوي غنچه ي دل است پس چگونه من رنگ و بوي غنچه را ز برگهاي تو به توي آن جدا کنم؟ دفتر مرا دست درد مي زند ورق شعر تازه ي مرا درد گفته است درد هم شنفته است پس در اين ميانه من از چه حرف مي زنم؟ درد، حرف نيست درد، نام ديگر من است من چگونه خويش را صدا کنم؟

نوشته ی رها در ساعت ۱٢:٠٥ ‎ب.ظ در شنبه ٢٢ دی ،۱۳۸٦

چندی با چندی از اخوان

مهدی اخوان ثالث در سال 1307 در مشهد چشم به جهان گشود ، تحصيلات ابتدايي و متوسطه را در همين شهر گذراند و در سال 1326 دوره هنرستان مشهد رشته آهنگري را به پايان بر و همان جا در همين رشته آغاز به كار كرد سپس به تهران آمد آموزگار شد و در اين شهر و پيرامون آن به تدريس پرداخت ، اخوان چند بار به زندان افتاد و يك بار نيز به حومه كاشان تبعيد شد ، در سال 1329 ازدواج كرد در سال 1333 براي بار چندم به اتهام سياسي زنداني شد ، پس از آزادي از زندان در 1336 به كار در راديو پرداخت و مدتي بعد به تلويزيون خوزستان منتقل شد ، در سال 1353 از خوزستان به تهران بازگشت و اين بار در راديو وتلويزيون ملي ايران به كار پرداخت در سال 1356 در دانشگاه هاي تهران ملي و تربيت معلم به تدريس شعر ساماني و معاصر روي آورد در سال 1360 بدون حقوق و با محروميت از تمام مشاغل دولتي بازنشسته شد ، در سال 1369 به دعوت خانه فرهنگ آلمان براي برگزاري شب شعري از تاريخ 4 تا 7 آوريل براي نخستين بار به خارج رفت و سرانجام چند ماهي پس از بازگشت از سفر در شهريور ماه جان سپرد وي در توس در كنار آرامگاه فردوسي به خاك سپرده شد . روحش شاد دفترهاي شعر ارغنون --------------- تهران 1330 زمستان ---------------زمان 1335 آخر شاهنامه --------------- زمان 1338 از اين اوستا --------------- مرواريد 1344 منظومه شكار ---------------مرواريد 1345 پاييز در زندان ---------------روزن 1348 عاشقانه ها و كبود ---------------جوانه 1348 بهترين اميد ---------------روزن 1348 در حياط كوچك پاييز در زندان ---------------توس 1355 دوزخ اما سرد --------------- توكا 1357 زندگي مي گويد اما باز بايد زيست --------------- توكا 1357 ترا اي كهن بوم و بر دوست دارم --------------- مرواريد 1368 در ادامه چند شعر معروف و زيبا از اين شاعر ارزشمند براي آگاهي و شناخت بيشتر دوستان عزيز ارايه مي گردد .

نوشته ی رها در ساعت ۱٢:٠٤ ‎ب.ظ در شنبه ٢٢ دی ،۱۳۸٦

نمیدانم

اي شده چون سنگ سياهي صبور پيش دروغ همه لبخندها بسته چو تاريكي جاويدگر خانه به روي همه سوگندها من ز تو باور نكنم ، اين تويي ؟ دوش چه ديدي ، چه شنيدي ، به خواب ؟ بر تو ، دلا ! فرخ و فرخنده باد دولت اين لرزش و اين اضطراب زنده تر از اين تپش گرم تو عشق نديده ست و نبيند دگر پاكتر از آه تو پروانه اي بر گل يادي ننشيند دگر

نوشته ی رها در ساعت ۱٢:٠۳ ‎ب.ظ در شنبه ٢٢ دی ،۱۳۸٦

نمیدانم

خدايا ! پر از كينه شد سينه ام چو شب رنگ درد و دريغا گرفت دل پاكروتر ز آيينه ام دلم ديگر آن شعله ي شاد نيست همه خشم و خون است و درد و دريغ سرايي درين شهرك آباد نيست خدايا ! زمين سرد و بي نور شد بي آزرم شد ، عشق ازو دور شد كهن گور شد ، مسخ شد ، كور شد مگر پشت اين پرده ي آبگون تو ننشسته اي بر سرير سپهر به دست اندرت رشته ي چند و چون ؟ شبي جبه ديگر كن و پوستين فرود آي از آن بارگاه بلند رها كرده ي خويشتن را ببين زمين ديگر آن كودك پاك نيست پر آلودگيهاست دامان وي كه خاكش به سر ، گرچه جز خاك نيست گزارشگران تو گويا دگر زبانشان فسرده ست ، يا روز و شب دروغ و دروغ آورندت خبر كسي ديگر اينجا تو را بنده نيست درين كهنه محراب تاريك ، بس فريبنده هست و پرستنده نيست علي رفت ، زردشت فرمند خفت شبان تو گم گشت ، و بوداي پاك رخ اندر شب ني روانان نهفت نمانده ست جز من كسي بر زمين دگر ناكسانند و نامردمان بلند آستان و پليد آستين همه باغها پير و پژمرده اند همه راهها مانده بي رهگذر همه شمع و قنديلها مرده اند تو گر مرده اي ، جانشين تو كيست ؟ كه پرسد ؟ كه جويد ؟ كه فرمان دهد ؟ وگر زنده اي ، كاين پسنديده نيست مگر صخره هاي سپهر بلند كه بودند روزي به فرمان تو سر از امر و نهي تو پيچيده اند ؟ مگر مهر و توفان و آب ، اي خدا دگر نيست در پنجه ي پير تو ؟ كه گويي : بسوز ، و بروب ، و برآي گذشت ، آي پير پريشان ! بس است بميران ، كه دونند ، و كمتر ز دون بسوزان ، كه پستند ، و ز آن سوي پست يكي بشنو اين نعره ي خشم را براي كه بر پا نگه داشتي زميني چنين بي حيا چشم را ؟ گر اين بردباري براي من است نخواهم من اين صبر و سنگ تو را نبيني كه ديگر نه جاي من است ؟ ازين غرقه در ظلمت و گمرهي ازين گوي سرگشته ي ناسپاس چه ماده ست ؟ چه قرنهاي تهي ؟ گران است اين بار بر دوش من گران است ، كز پس شرم و شرف بفرسود روح سيه پوش من خدايا ! غم آلوده شد خانه ام پر از خشم و خون است و درد و دريغ دل خسته ي پير ديوانه ام

نوشته ی رها در ساعت ۱٢:٠٢ ‎ب.ظ در شنبه ٢٢ دی ،۱۳۸٦

نمیدانم

هوا سرد است و برف آهسته بارد ز ابري ساكت و خاكستري رنگ زمين را بارش مثقال ، مثقال فرستد پوشش فرسنگ ، فرسنگ سرود كلبه ي بي روزن شب سرود برف و باران است امشب ولي از زوزه هاي باد پيداست كه شب مهمان توفان است امشب دوان بر پرده هاي برفها ، باد روان بر بالهاي باد ، باران درون كلبه ي بي روزن شب شب توفاني سرد زمستان آواز سگها زمين سرد است و برف آلوده و تر هواتاريك و توفان خشمناك است كشد - مانند گرگان - باد ، زوزه ولي ما نيكبختان را چه باك است ؟ كنار مطبخ ارباب ، آنجا بر آن خاك اره هاي نرم خفتن چه لذت بخش و مطبوع است ، و آنگاه عزيزم گفتم و جانم شنفتن وز آن ته مانده هاي سفره خوردن و گر آن هم نباشد استخواني چه عمر راحتي دنياي خوبي چه ارباب عزيز و مهرباني ولي شلاق ! اين ديگر بلايي ست بلي ، اما تحمل كرد بايد درست است اينكه الحق دردناك است ولي ارباب آخر رحمش آيد گذارد چون فروكش كرد خشمش كه سر بر كفش و بر پايش گذاريم شمارد زخمهايمان را و ما اين محبت را غنيمت مي شماريم 2 خروشد باد و بارد همچنان برف ز سقف كلبه ي بي روزن شب شب توفاني سرد زمستان زمستان سياه مرگ مركب آواز گرگها زمين سرد است و برف آلوده و تر هوا تاريك و توفان خشمگين است كشد - مانند سگها - باد ، زوزه زمين و آسمان با ما به كين است شب و كولاك رعب انگيز و وحشي شب و صحراي وحشتناك و سرما بلاي نيستي ، سرماي پر سوز حكومت مي كند بر دشت و بر ما نه ما را گوشه ي گرم كنامي شكاف كوهساري سر پناهي نه حتي جنگلي كوچك ، كه بتوان در آن آسود بي تشويش گاهي دو دشمن در كمين ماست ، دايم دو دشمن مي دهد ما را شكنجه برون : سرما درون : اين آتش جوع كه بر اركان ما افكنده پنجه دو ... اينك ... سومين دشمن ... كه ناگاه برون جست از كمين و حمله ور گشت سلاح آتشين ... بي رحم ... بي رحم نه پاي رفتن و ني جاي برگشت بنوش اي برف ! گلگون شو ، برافروز كه اين خون ، خون ما بي خانمانهاست كه اين خون ، خون گرگان گرسنه ست كه اين خون ، خون فرزندان صحراست درين سرما ، گرسنه ، زخم خورده ، دويم آسيمه سر بر برف چون باد وليكن عزت آزادگي را نگهبانيم ، آزاديم ، آزاد

نوشته ی رها در ساعت ۱٢:٠٠ ‎ب.ظ در شنبه ٢٢ دی ،۱۳۸٦

پاییز

آسمانش را گرفته تنگ در آغوش ابر ، با آن پوستين سرد نمناكش باغ بي برگي روز و شب تنهاست با سكوت پاك غمناكش ساز او باران ، سرودش باد جامه اش شولاي عرياني ست ور جز اينش جامه اي بايد بافته بس شعله ي زر تا پودش باد گو بريد ، يا نرويد ، هر چه در هر كجاكه خواهد يا نمي خواهد باغبانو رهگذاري نيست باغ نوميدان چشم در راه بهاري نيست گر ز چشمش پرتو گرمي نمي تابد ور به رويش برگ لبخندي نمي رويد باغ بي برگي كه مي گويد كه زيبا نيست ؟ داستان از ميوه هاي سر به گردونساي اينك خفته در تابوت پست خاك مي گويد باغ بي برگي خنده اش خوني ست اشك آميز جاودان بر اسب يال افشان زردش مي چمد در آن پادشاه فصلها ، پاييز

نوشته ی رها در ساعت ۱۱:٥٩ ‎ق.ظ در شنبه ٢٢ دی ،۱۳۸٦

نمیدانم

بده ... بدبد ... چه اميدي ؟ چه ايماني ؟ كرك جان ! خوب مي خواني من اين آواز پاكت را درين غمگين خراب آباد چو بوي بالهاي سوخته ت پرواز خواهم داد گرت دستي دهد با خويش در دنجي فراهم باش بخوان آواز تلخت را ، ولكن دل به غم مسپار كرك جان ! بنده ي دم باش بده ... بد بد راه هر پيك و پيغام خبر بسته ست ته تنها بال و پر ، بال نظر بسته ست قفس تنگ است و در بسته ست كرك جان ! راست گفتي ، خوب خواندي ، ناز آوازت من اين آواز تلخت را بده ... بد بد ... دروغين بود هم لبخند و هم سوگند دروغين است هر سوگند و هر لبخند و حتي دلنشين آواز جفت تشنه ي پيوند من اين غمگين سرودت را هم آواز پرستوهاي آه خويشتن پرواز خواهم داد به شهر آواز خواهم داد بده ... بدبد ... چه پيوندي ؟ چه پيماني ؟ كرك جان ! خوب مي خواني خوشا با خود نشستن ، نرم نرمك اشكي افشاندن زدن پيمانه اي - دور از گرانان - هر شبي كنج شبستاني

نوشته ی رها در ساعت ۱۱:٥۸ ‎ق.ظ در شنبه ٢٢ دی ،۱۳۸٦

نمیدانم

گرگ هاري شده ام هرزه پوي و دله دو شب درين دشت زمستان زده ي بي همه چيز مي دوم ، برده ز هر باد گرو چشمهايم چو دو كانون شرار صف تاريكي شب را شكند همه بي رحمي و فرمان فرار گرگ هاري شده ام ، خون مرا ظلمت زهر كرده چون شعله ي چشم تو سياه تو چه آسوده و بي باك خزامي به برم آه ، مي ترسم ، آه آه ، مي ترسم از آن لحظه ي پر لذت و شوق كه تو خود را نگري مانده نوميد ز هر گونه دفاع زير چنگ خشن وحشي و خونخوار مني پوپكم ! آهوكم چه نشستي غافل كز گزندم نرهي ، گرچه پرستار مني پس ازين دره ي ژرف جاي خميازه ي جاويد شده ي غار سياه پشت آن قله ي پوشيده ز برف نيست چيزي ، خبري ور تو را گفتم چيز دگري هست ، نبود جز فريب دگري من ازين غفلت معصوم تو ، اي شعله ي پاك بيشتر سوزم و دندان به جگر مي فشرم منشين با من ، با من منشين تو چه داني كه چه افسونگر و بي پا و سرم ؟ تو چه داني كه پس هر نگه ساده ي من چه جنوني ، چه نيازي ، چه غمي ست ؟ يا نگاه تو ، كه پر عصمت و ناز بر من افتد ، چه عذاب و ستمي ست در دم اين نيست ولي در دم اين است كه من بي تو دگر از جهان دورم و بي خويشتنم پوپكم ! آهوكم تا جنون فاصله اي نيست از اينجا كه منم مگرم سوي تو راهي باشد چون فروغ نگهت ورنه ديگر به چه كار آيم من بي تو ؟ چون مرده ي چشم سيهت منشين اما با من ، منشين تكيه بر من مكن ، اي پرده ي طناز حرير كه شراري شده ام پوپكم ! آهوكم گرگ هاري شده ام

نوشته ی رها در ساعت ۱۱:٥۸ ‎ق.ظ در شنبه ٢٢ دی ،۱۳۸٦